الشيخ محمد علي الگرامي القمي
71
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)
نيستى ( بود و نبود ) خويش كوشش مىكند هستى را از طريق انسان بشناساند . سارتر در تحليل هستى و اصول مربوط به آن ، يكى از اصول ارسطوئى مربوط به هستى را به شدت انكار مىكند و آن اصل قوه و فعل است . به عقيدهى وى هرچه هست ، فعليت دارد و در فعل است . در موجود هيچگونه امكان و قوه ، نه يافت مىشود و نه مىتواند يافت شود . اين گونه سؤالها در فلسفهى سارتر بىمعنى است . الكسيس كارل فرانسوى با نبوغى كه داشت چه آثار ديگرى غير از « انسان موجود ناشناخته » و « راه و رسم زندگى » مىتوانست ايجاد كند و يا نبوغ و هوش سرشار ابوعلى سينا چه آثارى غير از اشارات و شفا و قانون و قصيده و . . . مىتوانست به وجود آورد . سارتر مىگويد نبوغ ، چيزى جز همان فعليت نيست . نبوغ اينها همان آثار موجود آنها مىباشد . دربارهى يك موجود فقط مىتوان گفت كه « هست » . « خودش » ، يعنى همان چيزى كه هست . موجود ، فقط هست نه اين كه داراى هستى است . آن را به دست هم نياورده است . امكان يا حدوث ، تخيلاتى توضيحناپذير و پوچ است . وجود يك موجود ، هيچ علت يا بنيادى ندارد و ما جز همين هستى او ماورائى نداريم . مىتوانيم ماهيتها را توضيح بدهيم ، مثل اينكه بخواهيم يك دايره را با يك فورمول رياضى توضيح دهيم ، اما هستى را فقط بايد به وسيلهى خدا توضيح داد و آن را هم سارتر باور ندارد و از اين بيان نتيجه مىگيرد كه هستى بر ماهيت موجود تقدم دارد . و حتى « ميوههاى سبز طبق يك انديشه خدايى نمىرويند ، بلكه پيش از هر چيز هستند » . « 1 » از اين بيان
--> ( 1 ) - / فلسفه معاصر اروپائى ، بوخنسكى ، ، ص 179